نفهمی های من

آدم ها عادت دارن وقتی از هم ناراحت میشن،قهر کنن،سکوت کنن و گاهی سکوتشونو اونقدر ادامه می دن تا خودشون یا طرف مقابل با زندگی خداحافظی کنه...

همیشه برام این قابلیت سکوت کردن،مثل یه بچه که نمیتونه دلیل یه سری رفتارای بزرگترارو بفهمه،عجیب و سوال برانگیز بوده.

نمیدونم،یکی به آدم یه خیانت بزرگی میکنه،اونوقت آدم برای همیشه اون آدم و  از زندگیش حذف میکنه قبل درک...اما اکثر موارد دیگرو من نمیفهمم.اینکه میبینی مسئله ای که می شده خیلی ساده بهش نگاه کرد یه رابطه رونابود می کنه،نمیفهمم.

یه نوع دیگه سکوت هست که باهاش سخت ارتباط برقرار میکنم،اینکه وقتی یه نفر از یه نفر دیگه خوشش می یاد.می ترسه،شک میکنه و از هیچ ابزار منطقی و احساسی قابل استنادی هم  استفاده نمیکنه که شکشو برطرف کنه،حسشم ابراز نمی کنه،از هیچکس هم کمک نمی خواد،زمانشو حراج میکنه،طرف مقابلم منتظر می ذاره،و به استقبال روزی می ره که یه شکاف عمیق بلاخره به یه شکلی ایجاد میشه،به استقبال  حسرت خوردن خودشو طرف مقابل...این مدل سکوت و  حداقل میفهمم،اما به هر حال سکوت پر هزینه ای هستش که لج منو در می یاره...

اون حالت اول(قهر و کدورت وامثال اون...) یه مدل خیلی پیچیده داره که اونو اصلا اصلا نمیفهمم،اینکه یه طرف سکوت نمیکنه و سعی میکنه فضا رو عوض کنه اما طرف مقابل حتی فرصت شنیدن به خودش نمیده،انگار که یه جنایتی اتفاق افتاده(که در اون صورت هم باز باید گوش کرد)

آهان یه مدل دیگه هم اینکه آدما تو سکوت می رن که یه رابطه رو به سکوت و خاموشی برسونن،نه بای بایی،نه توضیحی،و گاهی طرف مقابل دچار شک میشه،که کی؟کجا؟چی شد؟

خیلی وقتا اگه آدما به خودشون فرصت اعتراض بدن،و به طرف مقابل فرصت توضیح،خیلی ساده همه چیز حل میشه،یا اگه اونوقت حل نشد بعد از مدتی به خودشون فرصت بازبینی بدن و یا گذشت...

همه این فضاها رو از دور و نزدیک دیدم،و هنوز موندم که بعضی از آدما حتما به جاودانگی ایمان دارن!!!و اینکه همیشه فرصت هست یا اینکه خیلی راحت میتونن ارتباطاتشونو از دست بدن و براشون مهم نیست اون موجودیتی که خودشون ساختن خراب بشه(اون موجودیت،ارتباط،حالا هر نوع ارتباطی)

یا چیزای دیگه ای هم میتونه عامل بشه که من نمیدونم...بهرحال سخت نگیریم...

2نوشته شده در  جمعه ٢٠ دی ،۱۳۸٧ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ  توسط shiva  |  پيام هاي ديگران ()




 

مرور رفاقت‌های زنگ زده،روانم را می‌جود.

و  شیطان سرشوق  می‌آید

و راه به راه به من افسردگی تعارف می‌کند

دستان لرزانم،توان پس زدنش را ندارد

 ندایی می‌گوید

مرکب عشق را ماندن جایز نیست

و در جان من تکرار می‌شود

                               (( وابستگی‌ات اسماعیل توست

به قربانگاه ببرش))

 

اصلا حال و حوصله ندارم.یه مدت اینجا نمی‌نویسم.نمی‌دونم چه مدت.به سلامت

من به تاوان راهم می‌اندیشم...

-------------------------------------------------

2نوشته شده در  سه‌شنبه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ  توسط shiva  |  پيام هاي ديگران ()




 

دست من که هنوز یخ است

پیشانی تو را اما نمی‌دانم

که هنوز داغ است یا...

--------------------------------------------

عصبانی‌ام،حوصله ندارم...شمارش معکوس..اصلا به جهنم ...

--------------------------------------------

2نوشته شده در  دوشنبه ٢٠ فروردین ،۱۳۸٦ساعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ  توسط shiva  |  پيام هاي ديگران ()




 

دارم دیوونه می‌‌‌‌شم،همش توی دلم خالیه،یه حس ناامنی شدید دارم،هه،تقریبا همه‌ی تعطیلاتم به گریه گذشته،هر روز یه سانس مفصل،همش بی‌قرارم،اصلا نمی تونم پیش خانواده یک ساعت بشینم،روانی می شم،در هیچ حالتی آروم نمی‌شم،جز زمانهایی که وجودم دیگه کشش بی قراری رو نداره،انگار احساسم و اندیشه‌م می‌ره تو کما...

دارم از دلتنگی همه‌ی لحظه‌هامو از دست می‌دم،دارم تیکه تیکه می شم،چرا کسی نمی فهمه که فرصت نیست؟؟؟من نمی‌تونم بگم...لعنتی منو بیبین،نمی‌تونم بیشتر از این بگم،اینقدر نگذر،به خداوندی خدا من وقت ندارم

2نوشته شده در  سه‌شنبه ۱٤ فروردین ،۱۳۸٦ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ  توسط shiva  |  پيام هاي ديگران ()




باز هم آن سکوت لعنتی جواب من شد!

من:...من منتظرم هنوز،به دوست رفته زنگ بزنم؟شاید عید بهانه‌ای بشه...یا...

استاد:آدم‌ها همیشه دنبال بهانه می‌گردن و عشق بهانه‌جوست.

------------------------------------

رهایی؟این روزها به نوعی خیلی دنبالشم...

2نوشته شده در  سه‌شنبه ٧ فروردین ،۱۳۸٦ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ  توسط shiva  |  پيام هاي ديگران ()




...

باز هم گذر زمان با اقتدار خودنمایی کرد،در تغییر عددی از ۵ به ۶،در یک تحول ظاهری زندگی‌هایمان،بی وقفه رفتنش را یادآور شد و پتکی شد بر سر من که چقدر فرصت اندک است،برای جلو رفتن،برای بهترین خود شدن،برای جلوگیری از کشته شدن لحظه‌هایم در غم بی‌مهری عزیزانم.برای دوباره دیدن تو،چقدر فرصت من اندک است...

من تسلیمم،نباید با هستی جنگید،باید با جهان هم‌فاز شد...سال نو مبارک شیرین جانم...

بعد از تحریر:تسلیم در برابر قانون هستی،همه‌ی اجزای هستی کار خودشونو خوب بلدن،این ما انسان ها هستیم که نقش خودمونو خوب یاد نگرفتیم...

2نوشته شده در  جمعه ۳ فروردین ،۱۳۸٦ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ  توسط shiva  |  پيام هاي ديگران ()




 

اینقدر تحقیر شدم که احساساتم زیر یه عالمه رنجش خاطر داره دست و پا می‌زنه...

باید کمکش کنم،من باید کمکش کنم،نمی‌دونم چطور و این کلافه م کرده،می‌خوام رهاش کنم تا دیگه هیچ حرفی،هیچ حرکتی و هیچ رفتنی هر چند سنگین نتونه خدشه‌دارش کنه...

باید حرف بزنه،یه جوری تجلی کنه،حتی شده در درونم،تو شوک هنوز،شایدم...

2نوشته شده در  جمعه ٢٥ اسفند ،۱۳۸٥ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ  توسط shiva  |  پيام هاي ديگران ()




 

استاد،من الان لجبازترین خودمم،خوشحالیم و به گرو گذاشتم،نجاتم رو با دستای خودم شرطی کردم،حتی گاهی هوس می‌کنم به عقب برگردم،یعنی که کافر بشم.دارم اعتراف می‌کنم که تمام موانعی که کلافه سردر گمی شدن در برابر قدمهام،زندگیمو به رکود کشونده.

گفتم می‌خوام برم،گفتید کجا؟...نمی‌دونم...گفتید عاشق شدی.

آره شاید عاشق‌تر از همیشه،دیگه می‌دونم به کجا می‌خوام برم

نگاهم مونده،نگاهم و چی کار کنم که به نقطه‌ای در گذشته خیره مونده.

گفتید بنویس،برای خودش،برای خودم نوشتم ولی ویرانه‌ها هرگز دوباره آباد نشدن.غمگین نشدم.آروم منتظر موندم.زمان گذشت و من یه روز دیدم،بی‌قرارم،دلتنگم و شدیدا رنجیده خاطر.

من کمکی رو نمی‌پذیرم،لج نمی‌کنم اما وقتی لج می‌کنم این میشه،استاد من فقط کمکی رو می‌پذیرم که راهی باشه به تغییر بیرون،نه درون من... راه دومی وجود نداره...

2نوشته شده در  دوشنبه ٢۱ اسفند ،۱۳۸٥ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ  توسط shiva  |  پيام هاي ديگران ()




 

نیمه شب ابری
با زمزمه ی باد رقصیدم
خمار آخرین نگاهت
سایه ی صبحم را به دریا سپردم.
از هلهله ی برگهای صنوبران که می گذشتم

شهوت دوباره دیدنت همان سنگینی قدم هایم بود

------------------------------

(نمی‌دانم مال کیست،برای این اینجا گذاشتمش که خودم آنقدر مستم که زبانم و ذهنم مرا یاری نمی دهد و ذهن اشتراکی مرا به این رساند...)

2نوشته شده در  یکشنبه ۱۳ اسفند ،۱۳۸٥ساعت ۳:٢٥ ‎ق.ظ  توسط shiva  |  پيام هاي ديگران ()




رقص دردناک ذهن من...

انتظاری به وسعت تمام هستی‌ام

در یک لحظه‌ی بی‌رنگ

آهنگ زندگیم را در ریتمی خفقان‌ آور مچاله کرد

و ذهن من در کشاکش دردها

به ناگاه سکته کرد.

فراری تمام احساس ذهن مرا

با یک هیچ درهم نوردید.

و تلخ‌ترین ملودی گریه را

ساز ذهن من رقصید.

2نوشته شده در  سه‌شنبه ۱٧ امرداد ،۱۳۸٥ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ  توسط shiva  |  پيام هاي ديگران ()